یک گاو روایت می کند
منوی وبلاگ

روزگاری جهان زیبا بود و در چمنزار های آن هر موجودی میچرید ولی دیگر از آن زیبای چیزی نمانده حتی یک چمنزار ! باید ساخت باید آباد کرد حتی با فکر یک گاو
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آرشیو موضوعی
موضوعات گاوی
عشق
شکایت
حوس
من در آینه روزگار
یک نفس یک عطر
بوی حوس و طعم شکلات
خبر های جالب
یک نگاه یک حسرت
حس معکوس
گاو در آینه زمان گم شده
دیروز امروز و فردای گم شده
پیوندها
دکتر معتمد نژاد
دکتر یونس شکر خواه
دفتر مطالعه و توسعه رسانه ها
منتقدک
روزنامه نگار
دهکده ی بی کسی
هنوز هم یک دیوانه ام
manfered
رویای نقره ای (پرند)
آرزوهای آسمانی جوجه
دنیای یک فرشته
آنی ویلجت
@@@نیا تو@@@
قول میدم وقتی که نسیتی عکستو بغل نگیرم
ستار همسفر خاطره ها
ایران میهن من
راه مثبت نگری
هوای تازه بدون رنگ کهنگی
دنیای متفاوت من
گذشت زمان من را هم خاطره کرد
یک فنجان داستان
قالب بلگفا
طراح قالب

درد دل
یه دوستی میگفت هزار تا دوست کم هست یک دشمن زیاد !
مخصوصا آدمی که دوست داشته باشه حرف بی ربط بزنه
من از روزی که این وبلاگ روساختم و نوشتم یک چند نفری بودن که واقعا بی ادب و بی درک بودن !
وقتی آدم ها به هدفشون نمیرسن که همون گرفتن شما از خودتون هست شروع میکنن به توهین کردن درست جایی میان که برای شما مهم هست و حرفایی میزنن بیمار گونه که خوب ویژگی هاشون رو بیشتر به شما نشون میده و در تصمیم تون راسختر میشید و اطمینان پیدا می کنید به کارتون.
در هر صورت روزگار هست کسی به این راحتی و مفتی نمی تونه شما رو بخره هر کسی بهایی داره !
نوشته شده توسط گاو در 88/08/12 ساعت 10:46 بعد از ظهر | لینک ثابت |
یکشنبه نحس
صبح رو شروع میکنی با یک سلام به خورشید دلت تو تاکسی غش میره واسه عزیزت کسی که شب ها خواب رو ازت دزدیده مسیجی بدی چیزی جزء سکوت نسیبت نمیشه تا ساعت ۱۰ صبح همه تماسهات و مسیج هات با سکوت روبرو میشه ! عصبی میشی و غمگین
تا اینکه ساعت ۱۱ خبری می یاد لطف کن دیگه نه به من زنگ بزن نه مسیج من به کسی تعهد دارم و نمی تونم با تو باشم ! سرگیجه روی سر گیجه هزار سوال بی جواب هزار فکر عجیب ولی باید قبول کرد عشق دیروز جدایی امروز رو داره !
خودت و با کار سر گرم می کنی نمی دونی چه کاری فقط نمیخوای همکارات متوجه چیزی بشن ساعت ۳:۳۰ کارت تمام میشه که تلفنت زنگ میزنه دوست سابق پشت در شرکت هست کسی که بقول خودش عاشق بوده !
میاد و گله از جدایی می کنه و کلی گریه و آه و تو منگ از اتفاق صبح سعی میکنی معمولی باشی آه و ناله و تو گیج از رفتارها متهم به گناهها حتی دوست سابقت آتش جهنم هم دور تو میبینه و در کافه به اوج فاجعه نزدیک میشه سفاریش دو قهوه تلخ به طعم کام اونروزت سر گیجه بد امانت و بریده و دخترک با گریه شعری رو از بی وفاهی میخونه و آهی میکشه و اشکی می ریزه و یک کادو به رسم تحقیرت میده دست نزده به قهوش از کافه خارج میشه و تو گیج از صبح از اون از ایام !
پسر کافه چی از تو بهت زده میگه چی شده و تو میگی تمام شد با لبخند تلخی میگه انشاالله ایام خوشیت بیای اینجا و تو هنوز گیجی
تو خیابون ولیعصر قدم میزنی با چشت مردم و برنمداز میکنی و در مورد روزت فکر میکنی یکهو دو تا تیله خوشرنگ تو یک صورت عروسکی نظرت و جلب میکنه چند ثانیه یک سکوت یک نگاه خیره یک حلقه و یک دنیا دلهره بر تو حاکم میشه اولین عشق زندگیت !
دیگه حسی نیست واسه قدم از قدم بر داشتن تمام اعصابت از کار افتاده و دست وپات شل شده کنار جوب ولیعصر میشنی به آب نگاه میکنی گیجی و منگی عجب یکشنبه نحسی
نوشته شده توسط گاو در 88/08/11 ساعت 7:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |
گاهی وقتها باید گذشت
یک روز یک هفته یک ماه شاید هم یک سال
فکر و خیال !!!!
آخر می گذری و رها می کنی تا به آرامش برسی
شاید دوست داشتن اون چیزی نیست که تو فکر می کنی وقتی تقلا می کنی کسی رو بدست بیاری به این فکر کن که به تونی تو ذهن اون آرامش بوجود بیاری و گرنه تلاش نکن بدستیش بیاری.
نوشته شده توسط گاو در 88/08/08 ساعت 3:13 بعد از ظهر | لینک ثابت |
من سگ اونم یا اون سگ من هست
نزاشت بخوابم حی وغ پشت وغ دم دمای صبح بود و خورشید بزور داشت خودشو بالا می کشید
خلاصه با کلی فوش دادن از رختخواب اومدم بیرون رفتم تو حیات دیدم به دیوار یه دستشو گذاشته تا من ودید دمی تکون داد و شرو ع کرد به غرغر کردن
یه نگاهی بهش کردم و گفتم آدم نمیشی حی وغ میزنی از حرف خودم خندم گرفت اگه آدم بود که وغ نمیزد
یه زبونی به پوزش کشید و باز غرغر کرد
گفتم چی شده؟
جستی زد و پشته شو به من کرد و دم تکون داد با سریش اشاره کرد دنبالش برم!
باتعجب رفتم دیدم یک بچه گربه زیره ماشینه تا من گربه دید پا به فرار گذاشت و از زیره در خانه در رفت !
با تعجب دید م سگ چه حالی میکنه دمی تکون داد و رفت تو لونش!
با خودم گفتم سگ هم سگهای قدیم ابهتی داشتن
جناب آقای سگ وغ زده بیام گربه رو بیرون کنیم از قلمرو اش!
حالامن سگ اونم یا اون سگ من!!!!!!؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط گاو در 88/08/07 ساعت 11:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |
مادر من فقط یك چشم داشت!!!؟؟؟
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
نوشته شده توسط گاو در 88/06/30 ساعت 7:6 بعد از ظهر | لینک ثابت |
سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
Why do you like me..? Why do you love me?
I can't tell the reason... but I really like you
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
How can you say you love me?
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
I really don't know the reason, but I can prove that I love U
Proof ? No! I want you to tell me the reason
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
because your voice is sweet,
because you are caring,
because you are loving,
because you are thoughtful,
because of your smile,
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
The Guy then placed a letter by her side
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
No! Therefore I cannot love you
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
Because of your smile, because of your movements that I love you
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
Does love need a reason?
NO! Therefore!!
I Still LOVE YOU...
True love never dies for it is lust that fades away
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
Immature love says: "I love you because I need you"
Mature love says "I need you because I love you"
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه"
نوشته شده توسط گاو در 88/06/29 ساعت 4:19 بعد از ظهر | لینک ثابت |
سه چیز در زندگی هست!؟
سه چیز در زندگی هست که وقتی رفت.. دیگر قابل بازگشت نیست
سخن...موقعیت...زمان
سه چیز در زندگی هست که باعث میشه تو شخص بزرگی بشی
سختکوشی..صداقت...موفقیت
سه چیز در زندگی هست که شخصیت انسان را از بین میبرد
حرص...غرور..خشم
سه چیز در زندگی هست که هیچ زمان نباید از دست داد
آرامش...امید...شرافت
سه چیز در زندگی هست که همیشگی و قطعی نیست
رویاهای انسان...موفقیت ...شانس
زیبایی زندگی به این نیست که چقدر شاد هستی ..بلکه به این است که دیگران
چقدر از بودن تو شاد هستند
بنابر این
افکارت رو مثبت نگه دار زیرا افکارت هستند که جملاتت رو میسازند .
جملاتت رو مثبت نگه دار زیرا جملاتت هستند که اعمالت را میسازند
اعمالت را مثبت نگه دار زیرا اعمالت هستند که عاداتت را میسازند
عاداتت را مثبت نگه دار زیرا عاداتت , شیوه ی زندگیت را میسازد
شیوه ی زندگیت را مثبت نگاه دار ..زیرا شیوه ی زندگیت سرنوشتت را میسازد
نوشته شده توسط گاو در 88/06/24 ساعت 8:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |
یکی بود یکی نبود
یکی بود یکی نبود
گاهی این بود گاهی اون نبود
خلاصه یه چیزی این وست کم بود
هر چی گشتیم که این باشه وقتی پیدا شد اون نبود
بلاخره تصمیم کرفتیم قید هر دوتاشو بزنیم که دیگه نگیم یکی بود یکی نبود
یا همه بودن یا هیچی نبود
حالا شما بگید کدوم بود؟
نوشته شده توسط گاو در 88/03/11 ساعت 7:2 بعد از ظهر | لینک ثابت |
بی موضوع
من يه سگم زمستونا كنار شومينه ميخوابيدم و تابستونا زير درخت تو باغ تا وقتي كه پيرمرد زنده بود
هنوز آخرين غذايي كه پيرمرد بهم داد يادمه كلي براش دم تكون دادم و اونهم كلي نوازشم كرد.
ولي پيرمرد رفت و من فقط به دنبال تابوتش زوزه كشيدم و دو روز پشت در اتاقش خوابيدم ولي پيرمرد ديگه بر نگشت
روزي كه داشتن اسباب و اثاثيه پيرمرد رو مي بردن مردي قد بلند به من نگاه كرد و گفت: پيرسگ ديگه جاي تو اينجا نيست و من رو از خونه بيرون كرد
تا يك هفته پشت در باغ نشستم هوا سرد بود و من گرسنه هر چه وق زدم و زوزه كشيدم بي فايده بايد خودمو سير مي كردم از وقتي كه توله بودم پيش پيرمرد بودم و اون بهم غذا داده بود حالا بايد شكم خودم رو سير مي كردم!
راه افتادم به محل هايي كه با پيرمرد مي رفتم سر زدم به چند تا پارك رفتم غذايي پيدا نشد
يك دفعه بوي غذاي گرمي به مشام خورد
مرد گنده اي داشت يه ساندويج سوسيس ميخورد رفتم جلو و شروع به تماشاش كردم به اميد اينكه تكه اي از نونش رو بهم بده دم هم براش تكون دادم
مرد نگاهم كرد گفت: گشنت ؟آب دهنمو غورت دادم
گفت بيا جلو به خيال غذا جلو رفتم ! يكدفعه با لگد به من زد و شروع كرد به خنديدن
پرت شدم به اونور جاده پهلوم بد درد مي كرد زوزه كشون پا به فرار گذاشتم
تا شب خودمو بين بوته ها قايم كردم دلم واسه پييرمرد تنگ شده بود دلم واسه خونه تنگ شده بود
صداي خش خشي از بين بوته ها توجه منو به خودش جلب كرد آروم خيز برداشتم و به طرفش رفتم خوب گوش كردم وخرناسي كشيدم پشتش يه پارس كردم يه دفعه يه گربه چاق و خپل از تو بوته ها بيرون پريد و چنگي به دماغم زد و دررفت ! گيج و منگ شده بودم نوك پوزم زخم شده بود
خواستم دنبالش كنم ولي ناي دويدن نداشتن 10 روز بود چيزي نخورده بودم
راه افتادم تو شهر به يه مغازه رسيدم كه نون ميفروخت چه بوي خوبي داشت عاشق بوي نو بودم رفتم جلو مغازه ولي از ترس كتك خوردن تو نرفتم –بارها با پيرمر براي خريد نان آمده بودم و حتي تو مغازه هم رفته بودم -ولي ايندفعه نه پيرمردي بود و نه حمايتي آروم جلو در نانوايي خوابيدم
خوابم برد خواب پيرمرد و غذا رو مي ديدم كه حس كردم به پهلوم كسي ضربه ميزنه بلند شدم نگاه كردم پيرزن لاغر اندامي بود با يه روسري كهنه قرمز كه موهاي سفيدش مثل برف ميدرخشيد
نشست كنارم گفت گشنت؟نگاهش كردم و دمي نجنبودم دست كرد از تو پاكتي كه بدست داشت تكه نوني به من داد و رفت
ذوق كرده بودم نون رو ورداشتم و دنبال پيرزن به راه افتادم
از كوچه هاي تنگ و خلوت شهر مي گذشتيم بوي كثافت تو هوا پخش بود
كوچه هايي كه تا اون روز نديده بودم !مردي از كنارش رد شد و كيفشو كشيد ناخواسته نونم و ول كردم و با يه حركت سريع جستي به پشت مرد زدم مرد كه جا خورده بود كيف و ول كرد و پا به فرار گذاشت من هم محكم به زمين افتادم و ناله اي كردم
پيرزن كنارم نشست خودش هم معلوم بود كه بد ترسيده و گيج هست دستي به سرم كشيد و گفت:تو دنبال من مي اومدي؟ خودم و جمع كردم سعي كردم زير دست پيرزن خودمو جمع كنم
گفت بلند شو بيا دنبالم رفتم نونم رو وردارم نگاه كرد و گفت : هاپي بيا دنبالم
رفتم خونش بزرگ نبود ولي گرم بود ديگه كسي اذيتم نمي كرد غذاي شاهانه اي نبود ولي از هيچي بهتر بود من كارم اين بود كه در كنار پيرزن راه برم و مراقبش باشم و در قبال كارم غذا و جا بهم داد
من يه سگم كارم مراقبت هست اگه روزگاري جاي گرم و نرمي داشتم الانم جايي دارم و غذايي هنوز هم وقتي غذا بهم ميدن دم تكون ميدم چون من يه سگم
نوشته شده توسط گاو در 88/03/08 ساعت 4:26 بعد از ظهر | لینک ثابت |
برگشتم
به فکر بودم از ببین ببرمش
ولی دلم راضی نبود !
گفتم بهش فکر نکنم ولی نشد
مدتها بود که بهش سر نزده بودم
از روزی که دوباره اومدم عشقش برام تازه شد !
حالا گاو اومده باز و میخواد بیشتر از هر وقت دیگه بنویسه
سلام بر گاو
نوشته شده توسط گاو در 88/03/01 ساعت 9:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |